استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • انگیزه بحث   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • انگيزه بحث

    با پيشرفت‏هاى علمى و عملى، در صنعت و امور مادى، جهان همچون دهكده‏اى شده است كه از هر نقطه آن به نقطه ديگر، به راحتى مى‏توان سفر كرد و اخبار و اطلاعات را به يكديگر منتقل نمود.
    اينك پس از اختراع رايانه و گسترش اينترنت، مى‏توان عصر انفجار اطلاعات را نگريست.
    ديگر كسى نمى‏تواند انديشه‏هاى خود را در شهر و مملكتى محبوس كند.
    دانشمندان و حاميان اخلاق و معنويت اگر واقعاً، و دلسوزانه بخواهند از شرافت انسانيت و دين دفاع كنند، بايد از زبان علم روز و عقلى كه مورد قبول همگان است، سخن بگويند، نه بر اساس پايه‏هاى فرو ريخته فلسفه ارسطو كه اكنون با پيشرفت‏هاى علم، ديگر جوابگو نيست؛ مثلاً در زمينه ربط حادث به قديم، فلاسفه قديم مى‏گفتند: «افلاك وحركتشان، ازلى هستند» اكنون نمى توان اين پاسخ را پذيرفت؛ زيرا علم، حدوث افلاك و كهكشان‏ها را اثبات كرده‏است.
    دانش امروز مى‏گويد: روزى جهان متولد شده‏است و روزى انرژى مفيد آن، طبق قانون آنتروپى، پايان مى‏پذيرد.
    عمر آنها به سر مى‏رسد و خورشيد خاموش مى‏شود(1).
    يكى از اساس‏هاى باطل ارسطو همين بود و به همين جهت ملاصدرا، حركت نور را انكار مى‏كرد(2)؛ لازمه اين نظريه آن است كه با حركت نور، از انرژى خورشيد، كم مى‏شود و اين با ازلى و ابدى بودن خورشيد منافات دارد.
    همچنين منطق ارسطوئى كه مدعى حفظ فكر از خطا توسط برهان است با پيشرفت‏هاى علمى بشر نيز، سازگارى ندارد؛ زيرا بر اساس برهان ارسطوئى قياس از يقينيات ششگانه (حس، حدس، تجربه، تواتر، فطريات و اوّليات) تركيب شده است.
    حال اين برهان ارسطوئى در حالى كه اكثر مواد آن مثل حس، تجربه و حدس است چگونه مى‏تواند فكر را از خطا حفظ كند؟ اينها خطاپذيرند.در نتيجه برهان ارسطوئى هم خطاپذير است.
    لذا استاد فلسفه جديد و قديم حكيمى فلاطورى(3) كه يكى از بهترين شاگردان مرحوم ميرزا مهدى آشتيانى است، درباره نظريات ارسطو چنين مى‏گويد: «سال‏هاست كه كسى عقائد ارسطو را به عنوان حقيقت تلقى نمى‏كند».
    وى درباره فلسفه افلاطونى چنين مى‏گويد: «فلسفه افلاطون بر مُثُل وايده‏ها مبتنى است و مُثُل چيزى نيست كه اكنون بتوان وجود آنها را اثبات كرد و هيچ فيلسوفى هم نيست كه امروز به وجود آنها معتقد باشد».
    و همچنين درباره فلسفه متعاليه مرحوم ملاصدرا مى‏گويد: «پايه‏هايى كه فلسفه صدرالمتألهين بر آن استوار بوده فرو ريخته است».
    استاد فلاطورى درباره ابتناء اعتقادات دينى ما بر افكار فلاسفه قديم مى‏گويد: «خطر اينجاست كه اگر عقايد دينى را بر اين پايه‏ها بنا كنيم، وقتى كه اين پايه‏ها فرو ريخت، عقايد ما نيز سست مى‏شود...خدا نكند كه ما بخواهيم روزى اسلام را با همين فلسفه خودمان به دنياى غرب عرضه كنيم.
    » خلاصه اين كه با پيشرفت‏هاى علمى و فلسفى جديد، منطق و فلسفه ارسطوئى و افلاطونى، اعتبار خود را از دست داد.
    در نتيجه با زير سؤال رفتن منطق و فلسفه ارسطوئى، زمينه براى پيشرفت «مكتب شكّ»، مهيّا شد.
    در همين موقع بود كه دكارت بر اساس «منطق رياضى» در آن درياى موّاج شك، به جزيره ثبات رسيد و آن را پايگاه دفاعى خود قرار داد و با كالبد شكافى درون انديشه، به اثبات خدا و روح پرداخت و دريچه‏اى به روى انديشه، براى محققان جديد، باز نمود.
    و در همين راستا، جان لاك و ساير فلاسفه جديد نيز با نهايت اختلاف نظرهايى كه داشتند، همين راه شناخت‏شناسى را در پيش گرفتند و «فلسفه جديد» را كه موضوعش شناخت است را به وجود آوردند.
    اين فلسفه درباره شناخت‏هاى مطابق با واقع و غير قابل خطا از ساير شناخت‏ها است و نيز درباره محدوده «قدرت شناسايى بشر» بحث مى‏كند؛ مثلاً اين كه آيا شناخت ماوراء الطبيعه در توان بشر هست يا نيست؟ حتى بعضى از اساتيد معاصر حوزه(4) صراحتاً مى‏گويند: «شناخت‏شناسى بر وجودشناسى، مقدم است و بنابر اين، ما قبل از بحث وجودشناسى بايد
    وضعيت خود را در شناخت‏شناسى روشن كنيم».
    حق هم همين هست؛ زيرا فلسفه جديد نوعى «شناخت‏شناسى» است كه درباره خطاپذيرى يا عدم خطاپذيرى يقين‏هاى ششگانه در منطق ارسطوئى سخن مى‏گويد، و همچنين از پايه‏ها و پيش فرض‏هاى فلسفه ارسطوئى بحث مى‏كند كه آيا اعتبار دارد يا خير و ميزان اعتبار آن چه مقدار است؛ مثلاً آيا ابزار شناخت در فلسفه ارسطوئى، متناسب با اهداف آن، هست يا نيست؟ آيا قضاياى تحليلى،(5) شناخت جديد به ما مى‏دهند يا اين كه صرفاً نوعى بازى با الفاظ هستند؟ آيا قضايايى كه آن را در فلسفه قديم، فطرى(6) مى‏نامند، به عنوان فطرى وجود دارند يا ندارند؟ آيا مُثُل افلاطونى، عقول عشره و... قابل پذيرش هستند يا نه؟ اصلاً آيا بشر مى‏تواند شناخت‏هاى غير حسى، آن هم درباره ما وراء الطبيعه داشته باشد، يا به قول كانت(7) مثلاً محدوده مصرف قانون علت و معلول، فقط در محسوسات است، يا به قول پوزيتيويست‏ها(8)، عقل بشر، كشش شناسايى خدا را ندارد و مسائل ديگر.
    هيچ علمى، اثبات كننده پيش فرض‏هاى خود نيست و منطق و فلسفه‏
    ارسطوئى هم نمى‏تواند پيش فرض‏هاى خود كه در شناخت‏شناسى مورد تهاجم قرار گرفته است را اثبات كند؛ لذا همچنان مى‏بايست در همان مرحله اول، در بحث شناخت‏شناسى، دلائل منكران توانايى عقل بشر در شناخت ماوراءالطبيعه، ديده شود و به آنها به زبان علم روز و عقل مورد قبول همگان، جواب داده شود؛ سپس بحث اثبات خدا وروح، مورد بررسى قرار گيرد.
    از آنجا كه نقل و نقد اشكال اين مباحث منوط به دانستن مكاتب شناختى است؛ لذا ناچاريم در هر مبحث چكيده‏اى از اين مكاتب را بيان كنيم تا مطالب كاملاً واضح و روشن گردد.
    بنابر اين در دفتر اول پس از تعريف و بيان هدف منطق وفلسفه ارسطوئى به نقد آن مى‏پردازيم و در دفترهاى بعدى از مؤسس مكتب شناخت‏شناسى كه دكارت است شروع مى‏كنيم.
    همين طور به ترتيب تاريخى حرف‏هاى تازه، جان لاك، هيوم، باركلى، كانت، آگوست كنت و مكتب پوزيتيويسم، اگزيستانسياليست‏هاى مُلحد و خدا پرست، پراگماتيسم و ساير فيلسوفان را به طور چكيده مورد بررسى قرار مى‏دهيم، تا هر اشكالى با توجه به ريشه‏يابى آن، از نظر مكتبى، جواب داده شود.
    از شما صاحب نظران نيز استدعا داريم كه با نظرات و پيشنهادات جديد خود و نيز با در اختيار قرار دادن منابع تازه و شركت در حلقه‏هاى بحث نسبت به تحقيقات تكميلى اين گونه مباحث، هر چه بيشتر بر غناى بحث بيافزاييد.
    قبلاً از همكارى شما، نهايت تشكر را داريم.

    سید محمد رضا علوی سرشکی