استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • تشكيك در دلايل خداشناسى(بخش اول)  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • اشكالات سه گانه هيوم بر برهان نظم


    هيوم بر اساس نحوه تصوراتش در باره « قانون عليت »، «تكامل درونى ماده»، و «تصادف»، سه اشكال به برهان نظم وارد كرده است:
    1- با «قانون عليت» ن می ‏توان خدا را اثبات كرد.
    2- شايد «ماده» در درون خود داراى شعور و روح باشد يا سرچشمه نظم و تكامل را در درون خود داشته باشد.
    3- شايد با گذشت بى‏نهايت زمان، تغييرات تصادفى تدريجا با هم جمع شده و نظم كنونى عالَم را پديد آورده باشند.
    البته ساير اشكالات هيوم در باره خداشناسى، ربطى به اصل اثبات خدا ـ كه علت آگاه جهان است ـ ندارد بلكه مربوط به شناخت بعضى از صفات ديگر مانند مهربانى و عدالت خداوند است كه خداشناسان هم بعضا در باره آنها با يكديگر اختلاف نظر دارند. به اشكالاتى از اين دست، در جاى خودش پاسخ‏هاى كافى و وافى داده شده است كه براى انسان‏هاى عاقل و منصف، راهگشا است اما از آنجا كه بحث ما در اينجا تنها در اصل اثبات خدا ـ به معناى «علت
    آگاه» پيدايش جهان و جهانيان ـ است، نيازى به آنها نيست.

    نقد ما بر اشكالات هيوم

    نقد اشكال اول
    به راستى چرا با تصورى كه از قانون عليت نزد هيوم وجود دارد، نمی ‏توان اثبات خدا كرد؟
    اولاً هيوم  می ‏گويد: علت و معلول، دو پديده محسوس هستند. همچون آتش و دود كه ما از طريق حواس خود به طور مكرر هم علت و هم معلول را مشاهده كرده‏ايم و به آمدن آنها پشت سر هم عادت داريم كه با ديدن يكى، ديگرى را هم ببينيم. حال اگر در موردى اتفاقا مشاهده كرديم كه دود از ساختمانى بيرون  می ‏آيد و آتشِ پشت ديوار را نديديم، به خاطر همان «عادت» به مشاهده مكرر هر دو با هم، آتشِ همراه آن دود را هم تصور  می ‏كنيم و  می ‏پنداريم كه آتش در پايين
    دودها هست و اگر داخل خانه شويم حتما آتش را مشاهده خواهيم كرد. اين « انتظار » مشاهده آتش به خاطر «عادت» ـ نزد هيوم ـ همان معناى ضرورت همبستگى علت و معلول است. يعنى هيوم همچنانكه مفهوم علت و معلول را منحصر به دو پديده محسوس  می ‏داند، ضرورت قانون عليت را منحصر به همين انتظار ناشى از عادت كردنِ انسان به ديدن دو پديده محسوس  می ‏داند كه قبلاً به طور مكرر هر دو را مشاهده حسى كرده است. اما وى اين مطلب را كه علتى بدون آنكه مشاهده شود ـ همچون نيروى جاذبه ـ تنها از طريق مشاهده معلول ـ يعنى افتادن سيب ـ كشف گردد، ن می ‏تواند بپذيرد. همين طور، اين كه ما وجود عقل را در كسى از طريق مشاهده رفتارش كشف كنيم و يا وجود اتم و ذرات سازنده آن كه نامحسوس‏اند تنها از طريق آثارشان كشف شوند ـ كه اكتشاف علوم تجربى همه بر اين اساس است ـ بر پايه نظريه هيوم اصلاً قابل قبول نيست. زيرا هيوم  می ‏گويد ما علت و معلول را هميشه از طريق حواس خود مشاهده حسّى  می ‏كنيم؛ يعنى اگر در موردى، يكى را ديديم به ياد ديگرى  می ‏افتيم. مثلا خانواده‏ اى يا زن و شوهرى
    را از طريق مشاهده مستقيم مكررا در مهمانى‏ها ديده‏ايم. در نتيجه وقتى يكى را ببينيم به ياد ديگرى  می ‏افتيم. پس از نظر هيوم علت را حتما بايد پيش‏تر به طور مكرر از طريق حسى مشاهده كرده باشيم. اما اينكه بدون مشاهده حسى و تنها بر اساس قانون عليت، وجود و خصوصيت يكى را از وجود و خصوصيت ديگرى كشف كنيم ـ كه كار كشفيات علوم تجربى همين است ـ اصلاً مورد قبول امثال هيوم نيست.
    ثانيا همان گونه كه معلول، پديده است و قانون عليت  می ‏گويد «هر پديده‏اى علتى دارد» يعنى «هر پديده حتما معلول است»، هيوم چيز ديگرى هم به آن افزوده است و  می ‏گويد: علاوه بر آنكه هر معلول حتما و الزاما پديده است و علتى دارد، هر علت هم حتما معلول و پديده است و علتى دارد و تا بى‏نهايت هم كه پيش برود باز هر علت،
    علتى دارد. گويا هيوم سلسله علت‏ها را تا بى‏نهايت مشاهده حسى كرده است كه ادعا  می ‏كند هر علتى معلول است و علتى كه معلول و پديده نباشد، وجود ندارد! در حالى كه در نقد ما بر هيوم گذشت كه اين ادعا بر خلاف اصل حس گرايانه هيوم است، زيرا مشاهده سلسله بى‏نهايت علت و معلول ممكن نيست و اثبات اينكه «اگر تا بى‏نهايت مورد هم پيش برود به علت نخستينِ غير معلول نمی ‏رسد» در توان يك نظريه حس گرايانه نيست.
    بعلاوه، آنچه الزا می  و حتمی  است اين است كه معلول، پديده است. اما اينكه علت هم، همه جا و هميشه و در تمام موارد معلول باشد، خلاف مشاهده حسى است. مثلا شورى غذا به خاطر شورى آب آن است و شورى آب آن به خاطر نمك است اما شورى نمك، ذاتىِ نمك است و بنا بر نظريه ماديون كه  می ‏گفتند «ماده ازلى است»، شورى نمك «پديده» نيست (همچنانكه صنايع بشرى معلول رفتار بشر است و رفتار بشر معلول اراده انسان است و اراده خدا معلول خود اوست كه صلاح دانسته است در آن زمان و مكان و مورد خاص، آن مصنوع را ايجاد كند) و خلقت عالَم هم بنا بر نظر خداشناسان، معلول اراده خداوند است كه صلاح دانسته جهان را بيافريند. اما اينكه خداوند هم الزاما بايد پديده باشد، هيچ دليلى ندارد بلكه عدم پديده بودن خداوند، فرض مسلّمِ خداشناسان است. ماديون نيز ماده را ازلى و ناپديده  می ‏دانند و هيچ عاقلى نيست كه بگويد در ازل هيچ چيز نبوده و بعد همه چيز آفريده شده است. چه مادى و چه خداشناس، همگى به موجودى ازلى معتقدند. حال، اين موجود ازلى يا خدا است كه خداشناسان  می ‏گويند و يا ماده است كه ماديون  می ‏گويند.
    وانگهى در آغاز بحث خود در اين كتاب، ديديم كه تعريف هيوم از علت و معلول به اينكه علت و معلول عبارت از دو پديده محسوس متوالى هستند، شامل فاعل انديشه و اراده و ... نمی ‏شود. زيرا فاعل انديشه محسوس نيست در حالى كه اين تعريف از علت و معلول، شامل شب و روز هم  می ‏شود چون دو پديده محسوسِ متوالى‏اند با آنكه اين دو اصلاً علت و معلول نيستند. اشكالات ديگرى نيز بر تعريف هيوم وارد بود كه بحث از آنها مفصلاً گذشت و نياز به تكرار
    ندارد.
    روشن شد كه تعريف هيوم از «علت و معلول» و «قانون عليت»، تعريفى بسيار كودكانه و كاملاً حس گرايانه است كه به بعضى از افكار قديم و ارسطوئى و انديشه‏هاى قرون وسطائى تعلق دارد. ارسطو به خاطر همين حس گرايى افراطى، نظريه اتمی  ذيمقراطيس را كه  می ‏گفت «جسم از ذرات بسيار كوچكى كه ميان آنها خلأ است، درست شده» محكوم  می ‏كرد. ارسطو  می ‏گفت نظريه اتمی  دروغ است چون ما با چشم خود، ذرات اتم و خلأ ميان جسم را حس و مشاهده نمی ‏كنيم. نيز ارسطو با نظريه منظومه شمسى فيثاغورس كه  می ‏گفت «زمين به دور خورشيد  می ‏گردد» مخالفت  می ‏كرد. ارسطو در رد نظريه فيثاغورث  می ‏گفت: ما هر روز با چشمان خود مشاهده و حس  می ‏كنيم كه خورشيد از طرف مشرق طلوع  می ‏كند و به سمت مغرب  می ‏رود و در آنجا فرو  می ‏رود و دوباره فردا از طرف مشرق طلوع  می ‏كند، يعنى با مشاهده حسى  می ‏بينيم كه خورشيد به دور زمين  می ‏گردد نه زمين به دور خورشيد. ارسطوئيان دو هزار سال با همين افكار حس گرايانه ضد علم، به قول راسل جلو پيشرفت علم را به خاطر نظريه حس گرايى افراطى‏شان گرفتند. ما  می ‏خواهيم بگوييم كه نظريه حس گرايانه هيوم نيز در همان راستاى نظريه حس گرايانه و تجربه گرايانه ارسطو است بلكه ادامه نظريه اوست و ديگر با پيشرفت علم جديد و كشف اتم و ذرات داخل آن و ... هيچ جايگاهى ندارد. اصلاً ـ چنانچه گذشت ـ هيوم نه مفهوم علت و معلول را درست فهميده و نه قانون عليت را كه كشف قوانين كلى تجربى و تمام كشفيات علوم (اعم از تجربى و فلسفى ) وابسته به آن است. اشكال هيوم به دلايل اثبات خدا مبنى بر اينكه «من علت را هميشه و همه جا همچون معلول، پديده حسى  می ‏دانم» و «چون خدا پديده حسی نيست پس علت نمی ‏تواند باشد» (يعنى علت را به معناى خاصّ پديده حسى گرفته است و فقط پديده حسى را علت  می ‏نامد و در نتيجه خدا را علت نمی ‏داند) شبيه گفته كسى است كه به مخالفان خود  می ‏گويد: شما آدم نيستيد چون نزد من، «آدم» موجود دو پايى است كه قوم و خويش من باشد و چون شما از خويشان من نيستيد طبق تعريف من آدم نيستيد!
    هيوم هم  می ‏گويد: نزد من، «علت» پديده محسوس است و چون خدا پديده نيست علاوه بر آنكه محسوس هم نيست، پس علت نيست! ملاحظه  می ‏شود كه اين اشكال، كاملاً كودكانه است.
    اما نقد اين تصور غلط هيوم در مورد علت و معلول و در باره قانون عليت، در آغاز كتاب گذشت و بطلان آن، نياز به توضيح بيشتر ندارد. همچنين دانستيم كه اشكالات هيوم ـ با چنين تصور غلطى از عليت ـ بر برهان نظم و غيره از براهين علّى اثبات خدا، اشكالاتى غلط و نامربوط است.
    ضمنا از پاره‏اى گفته‏هاى هيوم چنين بر  می ‏آيد كه هيوم خيال كرده است خداشناسان  می ‏خواهند خدا را از طريق تمثيل به مصنوعات بشرى اثبات كنند؛ از اين رو وى گفته است تفاوت ميان مصنوعات بشرى و ساختمان جهان زياد است. در حالى كه خداشناسان هرگز ن می ‏خواهند خدا را از طريق تمثيل اثبات كنند بلكه خدا را از طريق قانون عليت كه همه اكتشافات علمی  و فلسفى صحيح بر اساس آن انجام گرفته و  می ‏گيرد، اثبات  می ‏كنند. تمثيل خداپرستان به صنايع بشرى فقط براى توضيح اين حقيقت است كه «نظم» خود به خود ايجاد ن می ‏شود. اگر خود به خود خانه‏اى ساخته  می ‏شد هرگز نياز به معمار نداشت. همچنين نياز ساير صنايع به ناظم به خاطر آن است كه نظم خود به خود به وجود ن می ‏آيد و هيچ پديده‏اى بدون علت رخ نمی ‏دهد. نظم عالَم نيز به يك علتِ آگاه نيازمند است كه عالَم را بر اساس علم و اختيارش ايجاد كرده باشد.
    عين عبارت هيوم در مقام بيان اشكال نخست خود از زبان فيلون چنين است:
    آيا كسى جداً به من خواهد گفت كه يك جهان منظم بايد ناشى از فكر و صنعتى انسان‏ وار باشد زيرا كه ما آن را تجربه كرده‏ايم. براى محقَّق ساختن اين استدلال، لازم است كه در باره مبدأ جهان «تجربه» داشته باشيم و مطمئنا اين كافى نيست كه ديده باشيم كشتى‏ها و شهرها، ناشى از صنعت و اختراع انسانى است.
    اگر ما خانه‏اى را ببينيم با يقين و اطمينان كامل نتيجه  می ‏گيريم كه آن خانه، معمار يا بنّايى داشته است؛ زيرا اين
    دقيقا آن نوع معلولى است كه «تجربه» كرده‏ايم كه از آن نوع علت، ناشى و صادر  می ‏شود، اما مطمئنا تصديق نخواهيم كرد جهان شباهتى به يك خانه دارد كه ما بتوانيم با همان يقين و اطمينان، يك علت مشابه استنباط كنيم يا بگوييم «شباهت در اينجا، تمام و كامل است». اين عدم شباهت، طورى روشن است كه بيشترين ادعايى كه  می ‏توانى بكنى يك حدس و ظن و فرض در باره يك علت مشابه است.