استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • گروتيوس  
  • تعداد بازدید : 249   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • گروتيوس


    گروتيوس حداكثر استفاده را از مكتب رواق و حقوق كرد و كتابهائى بر همين اساس درباره حقوق بين المللى نوشت كه پايه و اساس حقوق بشر و حقوق بين الملل گشت و تا به امروز مورد قبول همه بشر است. و حقوق طبيعى را منشاء الزامات حقوقى و اخلاقى مى‏داند مثلاً برابرى انسانها با يكديگر در مقابل قوانين و اجراى قوانين، حق طبيعى آنهاست و تبعيض نژادى نبايد باشد.

    «هر فرد»، داراى حق طبيعى حيات و آزادى و... است و كسى حق ندارد به حقوق او تجاوز كند و بايد حقوق طبيعى افراد، مراعات شود و دسترنج هر كس حق طبيعى اوست و گرفتن از او بدون رضايت‏اش سزاوار تعقيب و مجازات است و...  ـ نظام طبيعى چنانچه گذشت در مكتب كلبيون هم مطرح شده بود اما آنها در معرفى نظام طبيعت نظام طبيعت انسان را با نظام طبيعت حيوانات اشتباه گفته بودند.

    نظام طبيعت در مكتب ارسطو هم بطور خوشبينانه افراطى و در مكتب هايز بطور بدبينانه مطرح شده كه اشاره به آنها بى فايده نيست گفتيم ارسطو نظام طبيعت راحتى در انسان بطور جبرى رو به كمال مى‏دانست و مى‏گفت افراد انسانى، را حتّى در هر انتخابى هميشه به طور ضرورى و جبرى، «اكمل» را انتخاب مى‏كنند و با اين حرف به انكار آزادى مخصوص در انسانها پرداخت كه نتيجه چنين گفتارى مساوى دانستن نيكوكاران بشر با جنايتكاران است باينكه هر دو گروه انتخاب اكمل مى‏كنند حرفى كه مورد قبول هيچ انسان عاقل نيست و بحث آن گذشت در مقابل «نظام طبيعى ارسطوئى بيحدّ خوشبينانه»  بود، نظام طبيعى «هابز» است كه همه انسانها را شرور و در حال جنگ مى‏داند كه تنها وجود حكومت است كه مانع جنگ آنها مى‏شود و به اين نظريه هابز هم اشكالات فراوانى شده من جمله اينكه در ميان افراد يك نوع از درندگان هم جنگ دائم نيست چه رسد به افراد يك نوع پرنده يا چرنده چه رسد به انسانها علاوه بر آنكه تجربه تاريخى نشان داده اين نظريه خلاف واقع است چون با وجود آنكه حكومت جهانى نيست طبق نظريه هابز بايد ميان كشورها جنگ دائمى باشد در حاليكه چنين نيست و جنگ در مواردى خاص و بطور اتفاقى رخ مى‏دهد و نوعا كشورها با هم ارتباطات مسالمت‏آميز دارند.

    خلاصه اينكه نظام طبيعى در مكتب كلبيون و ارسطو و هابز غلط تفسير شده و تنها رواق و دنباله روان مكتب رواق همچون گروتيوس و ساير فيلسوفان فضيلت گراى پس از گروتيوس هستند كه از نظام طبيعت تفسيرى واقعى و صحيح و برداشتى بجا نموده‏اند. بجز گروتيوس، دكارت و جان لاك و كلارك و كادورث و...همين‏راه را رفته‏اند درميان فلاسفه اخلاق و طرفدار فضيلت، «عقل‏گرائى سقراطى» تنها توجيه گرحسن‏فضائل‏وقبح‏رذائل‏بودتاآنكه‏شافتسبرى، مكتب حسّ اخلاقى را مطرح كرد و هيوم از آن طرفدارى نمود. اما
    هيوم در اول كتاب مبانى اخلاق‏اش مردّد ميان دو مكتب عقل‏گرائى و حسّ اخلاقى شد و گفت: «هر كدام از اين دو مكتب دلائل مورد تاييدى دارند».

     اما تنها چيزى كه در ذهن هيوم او را به حسّ اخلاقى متمايل ساخت اين ديدگاه هيوم بود كه: «كار عقل روشن گرى است و نشان دادن آنچه هست و چگونگى اشياء اما كار عقل حركت دادن و اراده كردن نيست اين كار دل است، درست است كه تفكر عقلى زيبائى فضيلت و زشتى رذيلت را به ما نشان مى‏دهد اما اراده از دلپذيرى فضيلت و دورى كردن از دل آزارى رذيلت‏سرچشمه‏مى‏گيرد و اراده، كار دل و احساس است كه احساس مخصوص دل است».

    اما هيوم غافل از آنست كه «زيبائى» چه در تصاوير و اجسام مادى و چه در رفتار با فضيلت باشد، ذاتا خواستنى و دوستداشتنى است و «دل» با شناخت زيبائى چه از راه حسّ خارجى و يا تعقل در رفتار با فضيلت چيزى را مى‏يابد كه زيباست و ذاتا سزاوار دوست داشتن است در نتيجه ميل دل به آن بجاست و طبيعى است و لذا مى‏گويند هر كسى صداقت و عدالت و نيكوكارى را دوست دارد حتى انسانهاى متخلف از جنايت بداش مى‏آيد نهايت آنكه لذت‏هاى مادى و خودباختگى در مقابل آنهاست كه در مواردى كه انتخاب فضيلت موجب از دست دادن اين شهوات غريزى قوى مى‏گردد انسانهاى خودباخته در مقابل شهوات (و منافع مادى شخصى) از فضيلت دست مى‏كشند و به رذيلت اقدام مى‏كنند اما همچنان جاذبه فضيلت و نفرت از رذيلت در دل آنها باقى است و لذا دوست ندارند آنها را دروغگو و جنايتكار بخوانند و در ميان مردم هم مى‏كوشند به بهانه‏هائى صفات رذيلت را از خود دفع كنند.

    در هر حال شناخت زيبائى فضيلت و زشتى رذيلت براى‏يك‏انسان كاملاً عاقل كه عقل اش بر غرائز و هواى نفس اش كاملاً مسلط و حاكم است براى دلپذيرى فضيلت و دل آزارى رذيلت زمينه مناسبى است و مى‏تواند دل را به سمت فضيلت و دورى از رذيلت تحريك كند. و چيز ديگرى كه فكر هيوم را بخود مشغول كرده بود اين انديشه بود كه كار عقل تحليل تصورات حسى است يعنى تحليل مفاهيم كه در قضاياى تحليلى بيان مى‏شود اما قضاياى تركيبى مربوط به حواس پنجگانه خارجى است و ما در مباحث سابق روشن كرديم كه اين نظريه صغرويا و كبرويا غلط است و نتيجه اين گفتار هيوم اين است كه قضاياى رياضى كه قضاياى عقلى هستند در گزارشات علمى اش تنها به تكرار موضوع مى‏پردازند و بيهوده گوئى مى‏كنند و معلومات جديدى به متعلم نمى‏دهند و... كه بطلان اش گذشت و نيز هيوم خود در كتاب تحقيق در مبادى اخلاق اعتراف مى‏كند كه عقل زيبائى عدالت و فضيلت را مى‏شناسد با آنكه چنين شناختى از قضاياى تركيبى است نه تحليلى خلاصه در قسمت تحليل‏ها هم روشن شد كه ريشه اين زيبائى مراعات حقوق طبيعى در عقل با ملاحظه نظام طبيعت نهفته است و آنرا مى‏توان آنجا مشاهده كرد. و نظريه‏هاى ديگر همچون نظريه حس اخلاقى كه گاهى به نوع دوستى تفسير مى‏شود پاسخ گوى فلسفه اخلاق نيست و «تشويق» نيكوكار و «مجازات متجاوز به حقوق طبيعى ديگران» نمى‏تواند هميشه و همه جا معلول تنها نوع دوستى باشد علاوه بر آنكه عدالت و ظلم، اختصاص به افراد انسانى ندارد بلكه رفتار انسان را نسبت به ساير جانداران هم شامل مى‏شود و كشتن بيهوده پرندگان و چرندگان معلوم نيست مصداق عمل ظالمانه نباشد يا از دائر فلسفه اخلاق خارج باشد و «نوع دوستى انسان» نمى‏تواند توجيه‏گر عدالت نسبت به حيوانات باشد همچنانكه سرچشمه زيبائى مراعات حقوق طبيعى ديگران را نمى‏توان در نفع گرائى يافت زيرا نفع گرائى پاسخگوى كامل در فلسفه اخلاق نيست و در تعريف رفتار اخلاقى نارسا است و در مواردى نيز به تناقض مى‏انجامد اگر ترجيح نفع را بر اساس «لذت‏طلبى غريزى بدانيم كه همان نفع گرائى شخصى است و عمل گرا» به تناقض مى‏انجامد و «نفع گرائى قاعده‏گرا» نيز در توجيه انگيزه عامل، نارسا است و پاسخگو نيست.

    ـ اما حتى اگر بر اساس نفع گرائى شهودگرا كه اخيرا نفع گرايان به آن گرويده‏اند حساب كنيم باز بايد اعتراف كرد كه الزامات اخلاقى يعنى بايد و نبايدهاى اخلاقى از بيشترين نفع يا نفع بيشترين افراد نتيجه نمى‏شود بلكه چنانكه گروتيوس متذكر شده از حقوق طبيعى سرچشمه مى‏گيرد هرگز «ازدياد نفع»، محور بايدها و نبايدهاى اخلاقى نمى‏تواند بشود من در مقابل ازدياد نفع هرگز وظيفه اخلاقى ندارم كه آنرا بپذيرم همچنانكه ممكن است ترجيح نفع اكثريت در موردى مستلزم تضييع حقوق طبيعى اقليت شود و ظلم باشد اينكه بگوئيم در همه جا خواست اكثريت حق است گرچه مستلزم تجاوز به حقوق طبيعى اقليت باشد درست نيست. خلاصه به حداكثر رساندن سود و يا نفع بيشترين افراد هيچكدام نمى‏تواند معيار و محور رفتار اخلاقى و همه جا توجيه گر فلسفه اخلاق باشد و بايد به معيار و محورى ديگر روى آورد و نفع گرائى نمى‏تواند معيار تشخيص وظيفه اخلاقى باشد[1].

    ـ در قسمت بررسى بعضى از ديدگاه‏هاى پوزيتيويست‏ها روشن شد كه آنها مفهوم خوبى اخلاقى و بدى اخلاقى را نسبت به ساير خوبى‏ها و بدى‏ها نمى‏توانند تعريف كنند و گفتار آنها ربطى به فلسفه اخلاق ندارد بالاخره در ميان مكتب‏هاى فلسفى‏اخلاق‏ تنها مكتب ‏قابل دفاعى كه باقى مى‏ماند تنها مكتب فلسفى عقل گراى سقراطى است كه توسط رواقيان و فيلسوفان بزرگ قرون جديد نيز دنبال مى‏شود.



    [1]- در قسمت نقد و بررسى نظريه‏هاى بعضى از اگزيسنانياليست‏ها روشن شد كه اين مكتب
    فلسفه اخلاق خاصى براى خودش ندارد و اينكه در بعضى از كتب تاريخ فلسفه اخلاق براى مكتب اگزيستانياليسم، فلسفه اخلاق خاص معتقداند از بى دقتى و كم فكرى نويسندگان حكايت مى‏كند.

     

     

    گروتيوس 

    گروتيوس حداكثر استفاده را از مكتب رواق و حقوق كرد و كتابهائى بر همين اساس درباره حقوق بين المللى نوشت كه پايه و اساس حقوق بشر و حقوق بين الملل گشت و تا به امروز مورد قبول همه بشر است. و حقوق طبيعى را منشاء الزامات حقوقى و اخلاقى مى‏داند مثلاً برابرى انسانها با يكديگر در مقابل قوانين و اجراى قوانين، حق طبيعى آنهاست و تبعيض نژادى نبايد باشد.

    «هر فرد»، داراى حق طبيعى حيات و آزادى و... است و كسى حق ندارد به حقوق او تجاوز كند و بايد حقوق طبيعى افراد، مراعات شود و دسترنج هر كس حق طبيعى اوست و گرفتن از او بدون رضايت‏اش سزاوار تعقيب و مجازات است و...  ـ نظام طبيعى چنانچه گذشت در مكتب كلبيون هم مطرح شده بود اما آنها در معرفى نظام طبيعت نظام طبيعت انسان را با نظام طبيعت حيوانات اشتباه گفته بودند.

    نظام طبيعت در مكتب ارسطو هم بطور خوشبينانه افراطى و در مكتب هايز بطور بدبينانه مطرح شده كه اشاره به آنها بى فايده نيست گفتيم ارسطو نظام طبيعت راحتى در انسان بطور جبرى رو به كمال مى‏دانست و مى‏گفت افراد انسانى، را حتّى در هر انتخابى هميشه به طور ضرورى و جبرى، «اكمل» را انتخاب مى‏كنند و با اين حرف به انكار آزادى مخصوص در انسانها پرداخت كه نتيجه چنين گفتارى مساوى دانستن نيكوكاران بشر با جنايتكاران است باينكه هر دو گروه انتخاب اكمل مى‏كنند حرفى كه مورد قبول هيچ انسان عاقل نيست و بحث آن گذشت در مقابل «نظام طبيعى ارسطوئى بيحدّ خوشبينانه»  بود، نظام طبيعى «هابز» است كه همه انسانها را شرور و در حال جنگ مى‏داند كه تنها وجود حكومت است كه مانع جنگ آنها مى‏شود و به اين نظريه هابز هم اشكالات فراوانى شده من جمله اينكه در ميان افراد يك نوع از درندگان هم جنگ دائم نيست چه رسد به افراد يك نوع پرنده يا چرنده چه رسد به انسانها علاوه بر آنكه تجربه تاريخى نشان داده اين نظريه خلاف واقع است چون با وجود آنكه حكومت جهانى نيست طبق نظريه هابز بايد ميان كشورها جنگ دائمى باشد در حاليكه چنين نيست و جنگ در مواردى خاص و بطور اتفاقى رخ مى‏دهد و نوعا كشورها با هم ارتباطات مسالمت‏آميز دارند.

    خلاصه اينكه نظام طبيعى در مكتب كلبيون و ارسطو و هابز غلط تفسير شده و تنها رواق و دنباله روان مكتب رواق همچون گروتيوس و ساير فيلسوفان فضيلت گراى پس از گروتيوس هستند كه از نظام طبيعت تفسيرى واقعى و صحيح و برداشتى بجا نموده‏اند. بجز گروتيوس، دكارت و جان لاك و كلارك و كادورث و...همين‏راه را رفته‏اند درميان فلاسفه اخلاق و طرفدار فضيلت، «عقل‏گرائى سقراطى» تنها توجيه گرحسن‏فضائل‏وقبح‏رذائل‏بودتاآنكه‏شافتسبرى، مكتب حسّ اخلاقى را مطرح كرد و هيوم از آن طرفدارى نمود. اما
    هيوم در اول كتاب مبانى اخلاق‏اش مردّد ميان دو مكتب عقل‏گرائى و حسّ اخلاقى شد و گفت: «هر كدام از اين دو مكتب دلائل مورد تاييدى دارند».

     اما تنها چيزى كه در ذهن هيوم او را به حسّ اخلاقى متمايل ساخت اين ديدگاه هيوم بود كه: «كار عقل روشن گرى است و نشان دادن آنچه هست و چگونگى اشياء اما كار عقل حركت دادن و اراده كردن نيست اين كار دل است، درست است كه تفكر عقلى زيبائى فضيلت و زشتى رذيلت را به ما نشان مى‏دهد اما اراده از دلپذيرى فضيلت و دورى كردن از دل آزارى رذيلت‏سرچشمه‏مى‏گيرد و اراده، كار دل و احساس است كه احساس مخصوص دل است».

    اما هيوم غافل از آنست كه «زيبائى» چه در تصاوير و اجسام مادى و چه در رفتار با فضيلت باشد، ذاتا خواستنى و دوستداشتنى است و «دل» با شناخت زيبائى چه از راه حسّ خارجى و يا تعقل در رفتار با فضيلت چيزى را مى‏يابد كه زيباست و ذاتا سزاوار دوست داشتن است در نتيجه ميل دل به آن بجاست و طبيعى است و لذا مى‏گويند هر كسى صداقت و عدالت و نيكوكارى را دوست دارد حتى انسانهاى متخلف از جنايت بداش مى‏آيد نهايت آنكه لذت‏هاى مادى و خودباختگى در مقابل آنهاست كه در مواردى كه انتخاب فضيلت موجب از دست دادن اين شهوات غريزى قوى مى‏گردد انسانهاى خودباخته در مقابل شهوات (و منافع مادى شخصى) از فضيلت دست مى‏كشند و به رذيلت اقدام مى‏كنند اما همچنان جاذبه فضيلت و نفرت از رذيلت در دل آنها باقى است و لذا دوست ندارند آنها را دروغگو و جنايتكار بخوانند و در ميان مردم هم مى‏كوشند به بهانه‏هائى صفات رذيلت را از خود دفع كنند.

    در هر حال شناخت زيبائى فضيلت و زشتى رذيلت براى‏يك‏انسان كاملاً عاقل كه عقل اش بر غرائز و هواى نفس اش كاملاً مسلط و حاكم است براى دلپذيرى فضيلت و دل آزارى رذيلت زمينه مناسبى است و مى‏تواند دل را به سمت فضيلت و دورى از رذيلت تحريك كند. و چيز ديگرى كه فكر هيوم را بخود مشغول كرده بود اين انديشه بود كه كار عقل تحليل تصورات حسى است يعنى تحليل مفاهيم كه در قضاياى تحليلى بيان مى‏شود اما قضاياى تركيبى مربوط به حواس پنجگانه خارجى است و ما در مباحث سابق روشن كرديم كه اين نظريه صغرويا و كبرويا غلط است و نتيجه اين گفتار هيوم اين است كه قضاياى رياضى كه قضاياى عقلى هستند در گزارشات علمى اش تنها به تكرار موضوع مى‏پردازند و بيهوده گوئى مى‏كنند و معلومات جديدى به متعلم نمى‏دهند و... كه بطلان اش گذشت و نيز هيوم خود در كتاب تحقيق در مبادى اخلاق اعتراف مى‏كند كه عقل زيبائى عدالت و فضيلت را مى‏شناسد با آنكه چنين شناختى از قضاياى تركيبى است نه تحليلى خلاصه در قسمت تحليل‏ها هم روشن شد كه ريشه اين زيبائى مراعات حقوق طبيعى در عقل با ملاحظه نظام طبيعت نهفته است و آنرا مى‏توان آنجا مشاهده كرد. و نظريه‏هاى ديگر همچون نظريه حس اخلاقى كه گاهى به نوع دوستى تفسير مى‏شود پاسخ گوى فلسفه اخلاق نيست و «تشويق» نيكوكار و «مجازات متجاوز به حقوق طبيعى ديگران» نمى‏تواند هميشه و همه جا معلول تنها نوع دوستى باشد علاوه بر آنكه عدالت و ظلم، اختصاص به افراد انسانى ندارد بلكه رفتار انسان را نسبت به ساير جانداران هم شامل مى‏شود و كشتن بيهوده پرندگان و چرندگان معلوم نيست مصداق عمل ظالمانه نباشد يا از دائر فلسفه اخلاق خارج باشد و «نوع دوستى انسان» نمى‏تواند توجيه‏گر عدالت نسبت به حيوانات باشد همچنانكه سرچشمه زيبائى مراعات حقوق طبيعى ديگران را نمى‏توان در نفع گرائى يافت زيرا نفع گرائى پاسخگوى كامل در فلسفه اخلاق نيست و در تعريف رفتار اخلاقى نارسا است و در مواردى نيز به تناقض مى‏انجامد اگر ترجيح نفع را بر اساس «لذت‏طلبى غريزى بدانيم كه همان نفع گرائى شخصى است و عمل گرا» به تناقض مى‏انجامد و «نفع گرائى قاعده‏گرا» نيز در توجيه انگيزه عامل، نارسا است و پاسخگو نيست.

    ـ اما حتى اگر بر اساس نفع گرائى شهودگرا كه اخيرا نفع گرايان به آن گرويده‏اند حساب كنيم باز بايد اعتراف كرد كه الزامات اخلاقى يعنى بايد و نبايدهاى اخلاقى از بيشترين نفع يا نفع بيشترين افراد نتيجه نمى‏شود بلكه چنانكه گروتيوس متذكر شده از حقوق طبيعى سرچشمه مى‏گيرد هرگز «ازدياد نفع»، محور بايدها و نبايدهاى اخلاقى نمى‏تواند بشود من در مقابل ازدياد نفع هرگز وظيفه اخلاقى ندارم كه آنرا بپذيرم همچنانكه ممكن است ترجيح نفع اكثريت در موردى مستلزم تضييع حقوق طبيعى اقليت شود و ظلم باشد اينكه بگوئيم در همه جا خواست اكثريت حق است گرچه مستلزم تجاوز به حقوق طبيعى اقليت باشد درست نيست. خلاصه به حداكثر رساندن سود و يا نفع بيشترين افراد هيچكدام نمى‏تواند معيار و محور رفتار اخلاقى و همه جا توجيه گر فلسفه اخلاق باشد و بايد به معيار و محورى ديگر روى آورد و نفع گرائى نمى‏تواند معيار تشخيص وظيفه اخلاقى باشد[1].

    ـ در قسمت بررسى بعضى از ديدگاه‏هاى پوزيتيويست‏ها روشن شد كه آنها مفهوم خوبى اخلاقى و بدى اخلاقى را نسبت به ساير خوبى‏ها و بدى‏ها نمى‏توانند تعريف كنند و گفتار آنها ربطى به فلسفه اخلاق ندارد بالاخره در ميان مكتب‏هاى فلسفى‏اخلاق‏ تنها مكتب ‏قابل دفاعى كه باقى مى‏ماند تنها مكتب فلسفى عقل گراى سقراطى است كه توسط رواقيان و فيلسوفان بزرگ قرون جديد نيز دنبال مى‏شود.



    [1]  - در قسمت نقد و بررسى نظريه‏هاى بعضى از اگزيسنانياليست‏ها روشن شد كه اين مكتب
    فلسفه اخلاق خاصى براى خودش ندارد و اينكه در بعضى از كتب تاريخ فلسفه اخلاق براى مكتب اگزيستانياليسم، فلسفه اخلاق خاص معتقداند از بى دقتى و كم فكرى نويسندگان حكايت مى‏كند.

     

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :