استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • دلائل منكرين اصول ثابت اخلاقى  
  • 1389-01-21 18:54:0  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • دلائل منكرين اصول ثابت اخلاقى


    علاوه بر سوفسطائيان[1] نوعا پوزيتيوسيت‏ها و بعضى از ملحدان از اگزيستانسياليست‏ها نيز، منكر حسن و قبح واقعى براى گزاره‏هاى اخلاقى هستند و اختلاف جوامع مختلف را در خوبى‏ها و بديها (و وقوع تضاد و تناقض آنچه در جامعه‏هاى مختلف بد يا خوب محسوب مى‏شود) را دليل بر اعتبارى بودن يعنى غير واقعى بودن احكام اخلاقى و گزاره‏هاى آن مى‏دانند كه در يك جامعه و فرهنگى خاص، رفتارى خوب و در جامعه و فرهنگى ديگر همان رفتار، بد محسوب مى‏شود. و بقول بعضى‏ها عدالت همان عمل به قانون است كه در هر جامعه‏اى قانونى مخصوص بخود دارد و چه بسا در جامعه‏اى عملى قانونا ممنوع و در جامعه ديگر، مجاز است و يا اينكه عدالت داشتن همان مراعات حقوق ديگران است اما جوامع مختلف حقوق‏هاى مختلف و گهگاه متضادى دارند در نتيجه بعضى از دانشمندان معتقدند كه: از اين پس در غرب سخنى از هدايت خلقيات در ميان نيست گويا ما در جهانى زندگى مى‏كنيم كه اصول اخلاقى آن، كاملاً متنوع است[2] و اصول اخلاقى ثابت (تغيرناپذيرى) وجود ندارد.

    واقعيت داشتن اصول ثابت اخلاق:

    در قرون جديد چنانچه هيوم هم در كتاب مبادى اخلاق اش مفصلاً توضيح داده در «اصول اخلاق» ميان جوامع بشرى هيچ اختلافى نيست يعنى خوبى «فضائل اخلاقى همچون خوبى عدالت و احسان» و بدى «ستمگرى و فساد» مورد قبول همه جهانيان در تمام طول تاريخ است خودخواهى بيحساب و حسادت ناشى از آن و... در هر جامعه‏اى و در هر فرهنگى منفور و مستهجن است. و بقول هيوم سخنرانى كه در ميان مردم، شخصى را يا قانونى را يا رفتارى را محكوم و يا تمجيد مى‏كند كه هدف اش از اين سخنرانى، منافع شخصى خودخواهانه خودش است نه عدالت و منافع عموم، هيچكس به او توجه نمى‏كند اما وقتى ديگرى درباره عدالت و نيكوكارى مى‏فهماند كه هدف‏اش واقعا خودخواهى و جلب منافع شخصى نيست بلكه علاقه واقعى به عدالت و نيكوكارى است آنگاه مورد توجه مردم قرار مى‏گيرد در هر جامعه‏اى و فرهنگى كه باشد چنين است يعنى خودخواهى بيجا نزد همه جامعه بشرى بد و زشت و بالعكس عدالت خواهى و نيكوكارى به ديگران، خوب و سزاوار ستايش و تمجيد است. حتى هيوم مى‏گويد انسانهاى اوليه كه جامعه سياسى تشكل دادند تنها بخاطر اجراى عدالت بوده است كه هر كسى به حق (طبيعى) خود، قانع گردد يعنى پيش انسانهاى اوليه هم عدالت و نيكوكارى خوب و خودخواهى ستمگرانه بد بوده است. بقول سقراط حتى كودكان معنى خوبى «عدالت و احسان» و بدى ظلم را مى‏فهمند كه اگر بيهوده كودكى ديگر به آنها بزند شكايت او را پيش بزرگترها مى‏برند و توقع دارند مورد حمايت قرار گيرند. يعنى «اصول اخلاق» مورد قبول تمام انسانهاى عاقل در تمام جهان و در تمام طول تاريخ بشر است.

    آنچه مورد اختلاف ميان فيلسوفان اخلاق بوده و هست، «منشاء» شناخت خوبى فضائل و بدى رذائل است كه آيا در عقل است و يا در امر خداوند و يا در وجدان يا حِسّ اخلاقى و يا «منشاء» خوبى عدالت همان شناخت خوبى لذت و خير است كه لازمه عدالت و نيكوكارى است اما اينكه فيلسوفى بطور كلى واقعيت خوبى عدالت و نيكوكارى و بدى ستمگرى و فساد را انكار كند ميان فيلسوفان اخلاق ديده نشده است مگر آنكه مانند بعضى از فيلسوفان قرن‏هاى اخير، خوبى «عدالت و احسان» و بدى «ستمگرى و فساد» را كه بر اساس «حقوق طبيعى» است با «حقوق وضعى» بشرى كه بعضى از آنها بعضا خلاف عدالت است مخلوط كرده باشند (و يا با خوبى‏هاى مذهبى و فرهنگى جوامع مختلف كه بر اساس قرارداد برپا شده اشتباه كرده
    باشند). غافل از آنكه «حقوق قراردادى و قوانين قراردادى» و خوبى و بديهاى جوامع مختلف، تنها تا آنجائى بجا و عادلانه است كه از حقوق طبيعى سرچشمه گرفته باشد و در محدوده حقوق طبيعى باشد و با منافع واقعى بشر كه حق طبيعى بشر است، منافات و تناقض نداشته باشد و بقول گروتيوس اين حقوق طبيعى‏اند كه منشا الزامات اخلاقى‏اند (حقوق طبيعى لازم المراعات است و تجاور بانها ممنوع و موجب استحقاق مجازات مى‏باشد).

    و لذا طبق «حقوق طبيعى» تنها «قرادادى، لازم الوفا است كه بدون اكراه و با وجود آگاهى و عقل انجام گيرد و لزوم وفاى آن هم لزومى عقلى است» (نه لزومى قراردادى) و لذا دمكراسى هم بر حقوق طبيعى كه پيشفرض هر انتخاب والتزامى است بر پا شده است و «حقوق طبيعى»، پايه و اساس دمكراسى صحيح است و پيشفرض وجوب وفاى بعهد است و آنانكه منكر حقوق طبيعى شده‏اند و همه قوانين و حقوق را قراردادى مى‏دانند حتى پيشفرض قراردادهاى لازم الاتباع را هم قراردادى مى‏دانند درست معنى حقوق طبيعى و پيشفرض‏هاى قوانين وضعى را نفهميده‏اند «تساوى بشرها» در حق حيات، حق آزادى و ساير حقوق طبيعى بشر از جمله آن پيشفرضها است كه نياز به هيچ قراردادى ندارد و با هيچ قراردادى قابل زوال نيستند و قراردادى دانستن آنها به دور و تسلسل مى‏انجامد.

    اينكه نيچه گفته خدا مرده است پس خوبى و بدى وجود ندارد از جمله همين نفهميدن‏ها است زيرا او نفهميده اصول اخلاق كه ريشه خوبى عدالت و احسان و بدى ظلم و طغيان باشد حكم شرعى نيست كه از اراده خداوند پديد آمده باشد بلكه خوبى عدالت و نيكوكارى، ذاتى عدالت و احسان است و عقل آنرا درك مى‏كند همچنانكه قضاياى رياضى را درك مى‏كند و اراده خداوند هم بر اساس اينها است نه اينكه اينها معلول اراده خداوند باشند و حتى يك انسان بى‏دين و منكر خدا هم مى‏فهمد كه حق خودخواهى بيجا و تضييع حقوق طبيعى ديگران را ندارد و عقلاً نبايد هم داشته باشد. و بقول بعضى از تحليل‏گران گفته نيچه، «اين گفته نيچه را معلول خودخواهى مفرط اش دانسته‏اند».

    همچنانكه ژان پل سارتر و امثال او، در «انكار اصول اخلاق يعنى انكار خوبى عدالت و احسان و بدى خودخواهى‏هاى مفرط ستمگرانه» و در عين حال «اعتراف شان به حفظ انسانيت و فضليت و شرافت»، آنها را در تناقض گوئى انداخته است كه اين تناقض گوئى آنها ناشى از جهلشان به اصول انسانيت است كه نمى‏دانند انسانيت بجز مراعات عدالت و نيكوكارى و رعايت حقوق طبيعى ديگران و...،چيز ديگرى نيست. و افكار پوزيتيوسيت‏ها نيز از جهل آنها سرچشمه گرفته كه خوبى اعتبارى و ساختگى قراردادهاى جوامع و فرهنگهاى مختلف را با خوبى عدالت كه ذاتى عدالت است يعنى مراعات حقوق طبيعى ديگران اشتباه نموده و آنها را با هم خلط كرده‏اند و اصلاً موضوع فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه را نفهميده‏اند همچنانكه راسل در چنين اشتباهى گرفتار شده است حتى در فلسفه اخلاق بمعنى اعم يعنى اينكه خوشى، مقتضى خوبى است و درد و رنج، مقتضى بدى است يعنى اينكه خوشى در جائيكه مستلزم درد و رنج ديگران نيست خوب است و بالعكس درد و رنج هم در جائى كه هيچ فايده‏اى به انسان نرساند بد است را چه عاقلى مى‏تواند انكار كند همچنانكه در فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه «چه جامعه‏اى مى‏تواند خودخواهى مفرط و بيحساب را بد نداند و كدام جامعه و فرهنگ است كه از آن نفرت نداشته باشد».

    و لذا راسل عاقل‏تر از اين بود كه اين را انكار كند و يا درباره‏اش شك كند ظاهرا محور فلسفه اخلاق را راسل گم كرده و آنرا با خوبى و بدى‏هاى ساختگى و قراردادى جوامع، اشتباه گرفته است و گرنه «راسل» بر خلاف نيچه مردى خودخواه نبود گرچه بى دين بود و درباره خدا شك داشت اما مى‏توان گفت در ميان بى دينها و خدانشناس‏ها منصف‏ترين آنها بود و اگر مى‏فهميد كه در جائى اشتباه مى‏گويد باشتباه خود اعتراف مى‏كرد (مثلاً گروهى دزد هستند كه با دزديدن كودكان و كشتن آنها اعضاء آنان را به فروش مى‏رسانند مانند كليه آنها و قلب آنان و... آيا راسل كه مردى تا اندازه‏اى منصف بوده مى‏تواند بگويد اينها واقعا كاربدى نمى‏كردند يا در زشت بودن كار آنها و محكوم كردن شان ترديد و شك داشته باشد).

    بحث ما درباره واقعيت داشتن اصول ارزش‏هاى اخلاقى و واقعى بودن گزاره‏هاى اخلاقى تمام شد اينك به سرچشمه پيدايش چنين شناختى مى‏ پردازيم.

    سید محمد رضا علوی سرشکی



    [1]- دوره آثار افلاطون - جلد پنجم - در ترجمه فارسى صفحه 1407 در بحث سقراط با ته ئه تتوس:

    سقراط: پروتاگوراس و پيروانش برآنند كه عدل و ظلم و ديندارى و بى دينى وجود مستقل ندارند.

    [2]- تاريخ فلسفه اخلاق غرب - ويراسته لارنس سى. بكر در بخش يازدهم نوشته جوزف. جى كاكلمن.

     
     
  •  
  • alavisereshki  
  • 1389-01-24  
  • % 93
  •  
     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %93
    تعداد آراء :
    1
    امتیاز شما :