استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • اومانیسم  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  


  •  أومانيسم در رابطه با حس‌گرايي، ماده‌گرايي و دين (واقعاً كاملاً) الهي


    امانيسم يا انسان‌گرايي :

    اگر به اين معني است كه «انسان، موجودي عاقل، آزاد و ارزشمند است» و «خودش و ارزش‌هاي انساني‌اش بايد هدف تمام كارهايش باشد» در نتيجه «حس‌گراي محض»، (كه شناخت آگاهي‌بخش را منحصر به شناخت حسي مي‌داند و لذا تنها بوجود واقعيات محسوس و فيزيكي مادي، معتقد است )؛ 1. نمي‌تواند «بوجود اختيار و آزادي دروني انسان و حقوق طبيعي من جمله حق آزادي و برابري و. ... انسان‌ها كه حقوقي عقلي و غيرحسي است» معتقد باشد و خود را طرفدار اومانيسم بداند زيرا اعتراف از طرفي به نبود هرگونه شناخت مفيدي (قضيه تركيبي) بجز شناخت حسي و لازمه آن، يعني «انحصار موجودات بمادي فيزيكي فاقد فهم و اختيار و نيز انكار متا فيزيك و ارزش‌هاي انساني» و از طرف ديگر، ادعاي «اعتقاد به اختيار و آزادي در انسان و وجود حقوق طبيعي و من جمله حق آزادي و برابري انسان‌ها و.... كه حقوقي عقلي و ذاتي است»، تناقض‌گويي بيش نيست و گوينده آن، اگر قصد جدي داشته باشد حتماً متوجه لوازم گفتارش نيست؛ همچون هولباخ و فوئرباخ كه از طرفي مدعي «حس‌گرايي و انحصار موجودات به موجودات مادي» هستند كه تحت قوانين فيزيكي و جبر طبيعي است و از طرف ديگر صبحت از آزادي و دموكراسي و حقوق ذاتي و عقلي انسان‌ها مي‌كنند اشكالي كه در خود زمان هولباخ، انديشمندان به هولباخ كردند ولي او و طرفدارانش متوجه اشكال نشدند گويا بر روي مكتب حس‌گرايي و ماده‌گرايي بطور عميق نانديشيده بودند و يا توان تعمق در آن را نداشتند، در هر حال، طرفداري از «دموكراسي و آزادي و حقوق طبيعي و ارزش‌هاي عقلي انساني» با ادعاي «انحصار شناخت مفيد به حس و انحصار واقعيت به ماده فيزيكي»، در تناقض است. هم چنانكه ادعاي حس‌گرايي و پوزيتيويستي، اگوست كنت با شعار اومانيستي‌اش كه همان شعار آزادي (و حقوق طبيعي و غيره) باشد و اجرا آنها، كه همان عدالت و حسن عدالتي و فضيليت و (بعبارت ديگر انسانيت) باشد در تناقض است.

    و لذا «پايه‌گذاران نخستين نهضت اومانيسم» در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي در مقابل عقايد تحريف شده كليسا، همان «خداپرستان» بودند.

    و لذا «ژاك ماريتين» فيلسوف فرانسوي امريكايي (متولد 1882) مي‌گويد: «انسان‌گرايي راستين، خدامدارانه است».

    جالب اينجا است كه هر دو اينها يعني هم فوئر باخ (1804-1872) و هم اگوست كنت (1857-1798) هر دو، به تأثير « ايمان بخدا و قيامت» در «تعالي نفس و اجراء اخلاق حسنه و انسان‌دوستي»، معترفند اما فوئر باخ، «تصميم انسان شدن» و براساس عدالت و فضيلت، حركت كردن و اگوست كنت، شعار «انسان‌گرايي» را كه همان دين انسانيت باشد «جايگزين تأثير اعتقاد بخدا و قيامت » دانسته‌اند.

    آنجا كه فوئر باخ مي‌گويد:

     «آنجا كه ما در راه حق و راستي به جدّ باشيم احتياجي به كمك و انگيزه جهان بالا نيست.  »

    و اگوست كنت مي‌نويسد:

    «وظيفه وحدت‌بخش و تعالي دهنده‌اي كه روزگاري با اعتقاد به خدا، انجام مي‌گرفت در جامعه جديد، فقط مي‌تواند با پرستش مذهبي انسانيت انجام گيرد».

    اگوست كنت غافل از آنكه طبق ديدگاه همه فيلسوفان، «تنها انگيزه موجود در انسان خودخواهي» است آن طور كه ذي مقراطيس و اپيكورو بنتام و بنتاميان تصور كرده‌اند و يا انسان در كنار انگيزه «نفع شخصي و خودخواهي»، هم‌چنين «انگيزه حق‌خواهي» هم دارد. اما همه، اعتراف مي‌كنند حتي هيوم و اگوست كنت كه قوي‌ترين انگيزه در انسان، انگيزه خودخواهي است». و لذا انسان براي كنترل كامل خودخواهي‌اش نيازمند به اعتقاد «بخدا و قيامت»، هست تا تصميم او را براساس عدالت و فضيلت بتواند تقويت كند. و گفته فوئر باخ مبني بر اينكه «اگر انسان، همه جا و هميشه بحق، عمل كند چه نيازي به استمداد از بالا دارد.» يعني چه نيازي به ايمان بخدا و قيامت دارد. اين گفته فوئر باخ چنانچه شرح‌اش گذشت بازي با الفاظ است مثل اينكه كارگر بگيري و به او بگويي من به تو مزد نمي‌دهم اگر تو واقعاً تصميم بر كار كردن داري چه نياز به مزد است در مورد بحث ما هم اگر انسان‌ها، همه جا و هميشه، در مقابل حقوق ديگران و عدالت از منافع شخصي‌شان هر چند زياد باشد بگذرند (و حتي اگر عدالت اقتضا كرد نه تنها منافع شخصي خود را بلكه جان خود را هم فداي حقوق ديگران و عدالت كنند) ديگر چه نيازي به ايمان به خدا و قيامت براي تقويت اراده حق‌خواهي و فضيلت طلبي است حتي چه نيازي به حكومت است لكن علاوه بر آنكه اراده انسان در مسير حق خواهي، كامل نيست و براي تقويت اراده حق خواهي، نياز به اعتقاد بخدا دارد، علاوه بر آن (بنابر تحقيقي از ما كه گذشت و بعداً هم درباره اثبات خدا و قيامت مي‌آيد) اعتقاد به «خدا» يك واقعيت است و خدا نه تنها مفهومي ذهني بلكه وجودي خارجي است (كه محكي آن مفهوم، است) و اعتقاد به «واقعيات خارجي»، نيازمند به وجود منافع بر اعتقاد آنها نيست و شناخت واقعي خارجي براي اعتقاد بوجود آن كافي است گذشته از آنكه پرستش خدا به عنوان ولي نعمت بشر، يك وظيفه انساني است.

    ( وقتي انسان از راه حس و يا از راه عقل، بوجود خارجي چيزي، شناخت پيدا كرد نوعاً متعاقب آن، بوجود خارجي آن، معتقد مي‌شود گرچه بداند وجود خارجي آن و حتي شناخت وجود خارجي آن، هيچ منفعتي برايش ندارد ).

    اما راجع به گفته اگوست كنت كه همچون فوئر باخ به تأثير ايمان به خدا در تعالي انسان‌ها اعتراف مي‌كند اما «پرستش انسان» بجاي «پرستش خدا» را پيشنهاد مي‌كند.

    آگوست كنت، غافل از اين است كه وقتي مهرباني‌هاي خدا بيش از مهرباني‌هاي پدر و مادر است و در جاي خودش اثبات شده همان‌گونه كه انسانيت، اقتضا مي‌كند ما به پدر و مادر، بخاطر احسانشان بايد احترام بگذاريم و در مقابل آنان، تواضع و تشكر و قدرداني كنيم، هم‌چنين «انسان‌گرايي و حق ولي نعمتي‌اش»، اقتضا مي‌كند ما او را بپرستيم و با پرستيدنش، از احسانش سپاس‌گذاري كنيم يعني عقل و انسان‌گرايي، اين ادب و احترام به ولي نعمت را مي‌طلبد و پرستش خداوند، كامل كردن راه انسانيت و انسان‌گرايي است. يعني عدالت و فضيلت و انسان‌گرايي و اومانيسم، پرستش خدا را مي‌طلبد و پرستش خدا، فضيلت را در انسان، كامل مي‌كند.

    علاوه بر آنكه گفته فوئر باخ و اگوست كنت مبني بر اينكه «انسان بجاي پرستش خدا خودش را بپرستد» با انسان‌گرايي بمعني عدالت‌خواهي و فضيلت طلبي، در تناقض است همچنين معني روشني هم ندارد آيا مقصود اگوست كنت از پرستش انسان خودش را اين است كه انسان‌ها، همه دنبال خودخواهي بروند و هركس خودش را بپرستد و بخاطر جلب منافع خودش به ديگران ظلم و جنايت كند كه چنين معني هرگز موردنظر اگوست كنت و فوئر باخ نبايد باشد. پس مقصودش از «پرستش انسان خودش را چيست؟» اينكه اگوست كنت مي‌گويد بايد كليسا باقي بماند اما در كليساي باقي مانده بنام انسانيت، انسان در آنجا به  «پرستش انسان»، مشغول باشد يعني چه؟ آيا به پرستش كلي انسان كه شامل انسان‌هاي جنايتكار هم مي‌شود يا پرستش انسان‌هاي نيكوكار كه تنها دنبال عقلشان مي‌روند نه دنبال هواي نفسشان كه در صدر چنين انسان‌ها انبيا الهي هستند كه خودشان خدا را مي‌پرستيدند و طبق عقلشان تنها خدا را كه «ولي نعمت همه آنها و بهترين راهنما و مشوق انسان‌ها بسوي نيكوكاري هست» را عبادت مي‌كردند كه ما هم طبق عقل و انسانيت بايد راه آنها را برويم.

    خلاصه دين انسانيت اگوست كنت علاوه بر آنكه چنانچه گذشت نامعقول و در خود، تناقض دارد همين در آن «معبود انسان»، مبهم است. چنانچه دين را هم كه او مي‌گويد مبهم است و فرهنگ و احكامي را كه موارد و مصاديق اين «عدالت و فضيلت و انسانيت» را روشن مي‌كند در آن، وجود ندارد.

    خلاصه اينكه «حس‌گرايي و ماده‌گرايي»، چه به «بي معنايي ارزش‌هاي انساني» بانجامد و چه به « پلوراليسم ارزشي» بانجامد، با عينيت ارزش‌هاي انساني، متناقض است و با شعار اومانيسم، منافات دارد، در حالي كه «دين واقعاً و كاملاً الهي» كه با علم و حكمتي كامل از طرف خدا، تنها براساس «منافع و مصالح و ارزش‌هاي انساني» مي‌باشد و توسط انبيا و اوصيا آنها بر انسان‌ها عرضه شده است. يعني دين خالص و بدون تحريف الهي، عين اومانيسم (يعني انسان‌گرايي) مي‌باشد و آنچه با «اومانيست و انسان‌گرايي و مصالح و منافع انسان‌ها و آزادي معقول و عقل و علم، در چالش است»، «حس گرائي و ماده گرائي و يا اديان غيرالهي يا اديان تحريف شده الهي همچون مسيحيت موجود و كليساي كاتوليك و امثال آن است». كه آنها عيسي زائيده شده توسط مريم را، خدا و پسر خدا مي‌نامند و انسان را مجبور به شرارت مي‌دانند و نيز با علم و عقل، در تضاد است. هم‌چنين ساير اديان الهي تحريف شده، كه پيروان سلاطين خودخواه و جائرند و از فرمان و راهنمايي انبيا و اوصيا بحق خدا، سرباز زده‌اند و در كنار امپراطوران و حكومت‌هاي بشري خودخواه و ستمگرند گرچه ادعاي رهبري دين را هم به دروغ با خود دارند همچون غالب رهبران مذهبي جهان.

    در حالي كه « دين خالص الهي» يعني «دين واقعاً و كاملاً الهي»، مطابق عقل و علم و انسانيت بوده و كامل كننده آنها است و تنها پناهگاه بشريت است در بازگشت انسان به عقل و ارزش‌هاي انساني در حاليكه بعكس، «ازدياد بدبختي‌هاي بشر» چنانچه شرحش گذشت بخاطر رشد « حس‌ گرايي افراطي و ماده‌گرايي و رشد الحاد و بي‌ديني و سكولاريسم» (سكولاريسم= عقيده ارسطو در مبني بر اينكه علم، عقل و اخلاق براي سعادت بشر، كفايت مي‌كند بدون آنكه نيازي به دين الهي باشد كه در قرن چهاردهم ميلادي اين عقيده ارسطو توسط مارسيليو مخالف پاپ، انتشار يافت ) .

     سید محمد رضا علوی سرشکی