استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • عنوان :  
  • نقدي بر آراء هيوم در تئوري شناخت و مابعد ال  
  • نویسنده :  
  • آيت الله سيد محمد رضا علوي سرشكي  
  • تعداد بازدید :  
  • 5171  
  •  فهرست کتاب
  • مقدمه

    رساله حاضر عهده ‏دار نقد آراء هيوم در زمينه تئورى شناخت و مابعد الطبيعه است. در اين مقدمه به دو مطلب خواهيم پرداخت. نخست توضيحى در باب «فلسفه شناخت» يا «شناخت‏شناسى» ارائه  می ‏كنيم و سپس ضمن معرفى كوتاه هيوم، سيرى گذرا در آثار و انديشه‏هاى فلسفى او در مورد مابعد الطبيعه خواهيم داشت. اگر فلسفه را «تعقل در راه شناخت آنچه تنها راه شناخت آن، تعقل است» بدانيم، در نتيجه ـ به درستى ـ شامل همه موارد زير خواهد بود:

    1- شناخت‏شناسى كه در باره «شناخت» است و سقراط و فيلسوفان جديد به دنبال آن بوده‏اند.

    2- وجودشناسى كه در باره «موجود بما هو موجود» است و ارسطو آن را دنبال  می ‏كرد.

    3- شناخت عقلى آنچه مربوط به عمل (رفتار بشر) است مانند فلسفه حقوق، فلسفه اخلاق، فلسفه سياست و غير اينها.[1] اما چنين تعريفى عام از فلسفه، يك اشكال بزرگ در مقابل دارد و آن همان اشكالى است كه هيوم مطرح كرده است. وى  می ‏گويد:
    قضاياى عقلى عبارت‏اند از يك موضوع و نيز يك محمول كه از مفهوم همان موضوع به دست آمده است. در واقع گزاره همان مفهوم موضوع است كه بر موضوع حمل  می ‏شود. به عبارت ديگر، مفهوم گزاره، تكرار مفهوم موضوع و يا جزئى از مفهوم موضوع است كه بر موضوع بار  می ‏شود؛ مانند اينكه  می ‏گوييم: «انسان انسان است» يا «انسان جاندار است» يا «انسان، جاندار عاقل است». در دو مثال اخير، جاندار يا جاندار عاقل در واقع همان مفهوم موضوع است كه انسان باشد لكن با تفصيلى بيشتر، همچون قضاياى تحليلى رياضى (كه نزد هيوم از قضاياى تحليلى عقلى است).

    مثال ديگرى در اين باب  می ‏آوريم.  می ‏دانيم كه دو به اضافه دو  می ‏شود چهار (4=2+2) ولى «چهار» چيزى نيست جز همان «دو بعلاوه دو»، كه بار ديگر تكرار شده است. به طور خلاصه نزد هيوم قضاياى عقلى كه در رياضيات و فلسفه و غيره مطرح  می ‏شوند، چيزى جز بازى با الفاظ نيستند و گزاره در آنها صرفا تكرار نهاد و توضيح دهنده ذات آن است. البته اين روش عقلى به نظر هيوم در رياضيات مفيد است زيرا مردم با توضيح بيشتر راجع به عدد، بهتر متوجه آن مقدار معيّن  می ‏شوند. از اين رو به عقيده وى، اين روش به همين اندازه در رياضيات مفيد است اما در غير رياضيات هيچ فايده‏اى ندارد.

    از اين اشكال كه بگذريم، اشكال ديگرى بر فلسفه مابعد الطبيعه وارد  می ‏شود و آن اين است كه در رياضيات از مقدار اشياء محسوس سخن  می ‏رود و موضوع آن قابل تصور و فهم است اما موضوعات مابعد الطبيعه، تصورات نامحسوس‏اند و چون تصورات نخستين ما كه از واقعيات خارجى حكايت[2]  می ‏كنند تنها تصورات حسى هستند پس تصورات نامحسوس، تصوراتى حاكى از واقع نيستند.

    در نتيجه اگر مقصود ما از فلسفه همان فلسفه مابعد الطبيعه باشد كه موضوع آن از نامحسوسات است و حاكى از معناى واقعى نيست و مفهوم گزاره نيز از همان مفهوم نهاد گرفته شده باشد كه بر آن حمل  می ‏شود، در واقع فلسفه مابعد الطبيعه فقط بازى با الفاظ خواهد بود و ديگر نه چنين قضايايى حاكى از واقعيات هستند و نه با چنين قضايايى كه تنها بازى با الفاظ ‏اند، آگاهى جديدى به دست  می ‏آيد. بارى، كتاب حاضر در دو بخش جداگانه به نقد اين دو اشكال هيوم  می ‏پردازد:

    1- بخش اول (تصورات) نقدى بر اين سخن هيوم است كه  می ‏گويد: «تصورات نخستين ما كه حاكى از واقعيات‏اند منحصر به تصورات حسى هستند».

    2- بخش دوم (تصديقات) در نقد اين گفته هيوم است كه: «قضاياى عقلى، منحصر به قضاياى تحليلى است كه مفهوم گزاره در آنها تكرار مفهوم نهاد است». مقصود از فلسفه شناخت، فلسفه‏اى است كه از تصور و تصديق بحث  می ‏كند. در فلسفه شناخت از سرچشمه پيدايش تصورات و تصديقات و اقسام آنها و اينكه كدام يك از واقعيت حكايت  می ‏كنند، بحث  می ‏شود. از اين رو بحث از فلسفه شناخت بسيار با اهميت و بر هر نوع فلسفه ديگرى مقدم است.

    نسبت ميان «فلسفه شناخت» و «منطق ارسطو»

    موضوع منطق ارسطو، معرّف[3] و حجّت[4] است. به عبارت ديگر، در اين منطق از تعريف و استدلال بحث  می ‏شود. با مراعات قواعد منطق ارسطو كه تحقيق در باره اجزاء و شرايط و اقسام تعريف و استدلال است، امكان خطا در تعاريف و استدلال‏ها، كاهش  می ‏يابد. موضوع فلسفه شناخت چنانكه گذشت همانا «تصور» و «تصديق» است يعنى فلسفه شناخت در باره تصور و تصديق و سرچشمه‏هاى نخستينِ پيدايش آنها و نيز مقدار اعتبار و نحوه حكايتشان از واقع، تحقيق  می ‏كند تا تصورات موهوم را از تصورات غير موهوم و نيز تصديقات معتبر را از تصديقات نامعتبر، جدا كند اعم از اينكه در اجزاى تعريف و استدلال، از آنها استفاده بشود يا نشود.

    بحث از فلسفه شناخت، در مقايسه با بررسى قواعد منطق ارسطو، هم فراگير است و هم ريشه‏اى و بالعكس منطق ارسطو نسبت به فلسفه شناخت يا شناخت‏شناسى هم محدود است و هم فرعى. از همين رو در فلسفه شناخت است كه ما در  می ‏يابيم ادعاى طرفداران منطق ارسطو بر اينكه مراعات منطق ارسطو، فكر را از خطا حفظ  می ‏كند ادعايى خلاف واقع است چنانكه ادعاى انحصار استدلال ـ در منطق ارسطو ـ به استقراء و قياس و تمثيل، باز ادعايى خلاف واقع است.[5]

     

    هيوم كيست؟

    هيوم (1711-1776) در اوايل قرن هيجدهم ميلادى در انگلستان متولد شد و در اواخر همان قرن در اين كشور درگذشت، يعنى او كاملاً متعلق به قرن هيجدهم است. وى تحصيلات خود را در مدارس آن ديار گذراند و بسيار علاقه‏مند به ادبيات و فلسفه بود ولى از آنجا كه خانواده ثروتمندى نداشت تا به كمك آنها ادامه تحصيل دهد، ابتدا به كسب و تجارت پرداخت اما توفيق چندانى در آن نيافت. سپس به فرانسه رفت تا با كمال قناعت به تحصيلات ادبى و مطالعه بپردازد (1734-1737) و در اين سال‏ها رساله در طبيعت آد می  را نوشت اما اين كتاب مورد توجه عموم قرار نگرفت و به قول خودش مرده به دنيا آمد.

    وى پس از بازگشت از فرانسه، به وطن خود يعنى انگلستان بازگشت و در سال‏هاى 1741-1742 جستارهاى اخلاقى و سياسى را منتشر كرد و اين كتاب با اقبال عمومی  مواجه گشت و موجب شد تا دوباره به بازنويسى رساله در طبيعت آد می  بپردازد كه عمده علاقه‏اش معطوف به آن بود. او اين بار كتابى به نام جستارهاى فلسفى در باره فهم آد می  را منتشر كرد كه مورد استقبال همگان واقع شد و در سال 1751 دوباره به چاپ رسيد ولى در طبع جديد، نام پژوهشى در باره فهم انسان را بر خود داشت. همان سال، كتاب پژوهشى در باره مبادى اخلاق را منتشر ساخت كه قالب‏ريزى تازه‏اى از بخش سوم رساله در طبيعت آد می  بود و هيوم آن را بهترين كارش  می ‏دانست و به راستى نيز كتاب مذكور (پژوهشى در باره مبادى اخلاق) را  می ‏توان از بهترين كتب تأليف شده در زمينه فلسفه اخلاق شمرد.

    هيوم در سال بعد گفتارهاى سياسى را چاپ و منتشر كرد. وى در آن سال، مسئول كتابخانه «دانشكده وكلاى مدافع» شد و با استفاده از كتب آنجا به نوشتن تاريخ انگلستان پرداخت (1756) و كتاب تاريخ طبيعى دين را در سال 1757 منتشر نمود.

    او در سال 1763 به عنوان دبير سفارت انگلستان در پاريس به فرانسه رفت و در آنجا با نويسندگان معروف دائرة المعارف آشنا گشت. وى از جمله با ژان ژاك روسو آشنا و دوست شد گرچه دوستى‏شان پس از چندى به قهر و جدايى انجاميد.

    هيوم ظاهرا در سال 1766 به انگلستان بازگشت و دو سال در منصب معاونت وزير خدمت كرد ولى در سال 1769 به زادگاهش ادينبورگ مراجعت نمود و چند سال بعد يعنى به سال 1776 در همان جا چشم از جهان فرو بست.

    اگر بى‏انصافى نكنيم و شهرت هيوم به الحاد و شكاكيت، مانع نشود بايد بگوييم همان طور كه خود هيوم گفته است، بهترين كتابش همان كتاب پژوهشى در مبادى اخلاق است كه به حق از بهترين كتاب‏هايى است كه در اخلاق و فلسفه اخلاق در طول تاريخ بشر نوشته شده است و نشانه فضيلت و صداقت مؤلف آن يعنى «هيوم» است.

    بعد از اين كتاب (پژوهشى در مبادى اخلاق) بايد گفت كتاب تاريخ طبيعى دين نيز اثر بسيار ارزشمندى به نظر  می ‏رسد كه هيوم در آن، منشأ پيدايش توحيد در ميان بشر را «عقل» و پيدايش شرك را ناشى از «ترس» (و برخى ديگر از غرايز)  می ‏داند و به هر روى، اثر مذكور نشانه بينش بلند اوست. نمی ‏خواهيم بگوييم كه او متدين به اديان الهى بود اما آن طور كه ظاهر كتاب اخير نشان  می ‏دهد، او يك خداشناس موحد بوده است ـ همچون بسيارى از دئيست‏ها ـ ولى در عين حال متفكرى آزاد انديش است كه در كتاب‏هاى ديگر خود، دلايل اثبات خدا را به نقد  می ‏كشد و البته نقد عقلىِ دلايل خداشناسى با ايمان به خدا منافات ندارد همچنانكه پس از او كانت كه سخت تحت تأثير هيوم بود كتابى بزرگ به نام سنجش خرد ناب در باره اينكه اثبات خدا عقلاً ممكن نيست، نوشت و در عين حال همه كانت را خداشناس  می ‏دانند.

    در هر صورت، اختلاف نظر در باره هيوم بسيار است اما همگان بر قدرت ذهنى و عقلى او اعتراف دارند و نيز اينكه وى همه دانشمندان پس از خود را كم و بيش تحت تأثير گفته‏هاى خود قرار داده و به ابزارى براى جنگ ميان دينداران و بى‏دينان تبديل شده است.
    بى‏دينان سخت از آن قسمت از گفته‏هاى هيوم كه به نفعشان است حكايت و حمايت  می ‏كنند و ساير گفته‏هاى هيوم را كه به ضرر خود  می ‏بينند به دست فراموشى  می ‏سپارند و متدينان به خاطر شهرت او به شك و الحاد و نفرتى كه از وى پيدا كرده‏اند، نه در باره هيوم مطالعه و فكر عميق  می ‏كنند كه بتوانند به شبهات مطرح شده از سوى او پاسخ دهند و نه از گفته‏هايش كه به نفع آنان است خبر دارند تا از آنها به سود خويش بهره ببرند.

    آنچه گفتيم تنها دورنمايى كلى از زمان و مكان زندگى و كار و رفتار هيوم بود كه چندان ربطى به موضوع بحث ما در اين كتاب ندارد. ما در كتاب حاضر فقط آراء هيوم در زمينه مسئله شناخت و نظريه او در باب مابعد الطبيعه را مورد بحث قرار  می ‏دهيم.[6]

    البته چنانكه يادآور شديم، بحث از آراء شناخت‏شناسانه و مابعد الطبيعى هيوم را در دو بخش مجزا عرضه خواهيم كرد. نخست به موضوع «تصورات»  می ‏پردازيم و از نخستين تصورات انسان كه هيوم تحت تأثير ارسطوئيان، آنها را منحصر به تصورات حسى  می ‏داند، سخن  می ‏گوييم. آنگاه در بخش «تصديقات»، اين مدعاى هيوم را مورد بحث قرار خواهيم داد كه قضاياى تركيبى مفيد آگاهى منحصر به قضاياى حسى است و قضاياى عقلى كه قضاياى تحليلى است هيچ آگاهى جديدى به ما نمی ‏دهد.

    در هر حال، هيوم متفكرى است بزرگ و با مطالعات فراوان در باره فيلسوفان قبل از خود و زمان خود، چه ارسطوئيان همچون كلارك و چه اشراقيان همچون اسپينوزا و از اين رو در عين مخالفت با هر دو آنها باز رسوباتى از انديشه اشراقيان و مشائيان در ذهن هيوم مانده و خود منشأ سرگردانى او شده است كه در ضمن نقد و بررسى آينده، كاملاً روشن خواهد شد.

     

    شكاكيت هيوم

    نكته‏اى كه در اينجا باقى  می ‏ماند، شكاكيت هيوم است كه بايد بدانيم از چه نوع است. آيا شكاكيت او از نوع شكاكيت سوفسطائيان است كه سرچشمه‏اش ترديد و شك در محسوسات بود؟ يا شكاكيت در معقولات كه پيرهون به خاطر تعارض فيلسوفان در استدلالات عقلى، آن را به شكاكيت در محسوسات افزود؟ در هر حال، حق اين است كه هيوم گرچه شك در محسوسات را مطرح  می ‏كند، به كمك شناخت فطرى كه در طبيعت انسان است، خيلى زود از اين شكاكيت بيرون  می ‏آيد و  می ‏گويد: طبيعت، يقين به وجود محسوسات در خارج را به عقل ما وا نگذارده است تا فيلسوفان از راه استدلال‏هاى عقلى به آن يقين و علم پيدا كنند بلكه مردم عوام و حتى كودكان نيز در وجود محسوسات خود، شك نمی ‏كنند و علم به وجود محسوسات در خارج، علمی  است كه در نهاد و فطرت و طبيعت ما تعبيه شده است.

    اما در قلمرو معقولات، هيوم «رياضيات» ـ چه حساب و چه هندسه ـ را از دايره نقد خودش خارج  می ‏كند و  می ‏گويد: ما در قضاياى رياضى، گزاره را عقلاً از مفهوم نهاد در  می ‏آوريم و گزاره در واقع جزئى از مفهوم نهاد است و چون در قضاياى رياضى، سلب گزاره از نهاد به تناقض  می ‏انجامد، حمل گزاره بر نهاد، ضرورى است زيرا حمل هر چيزى بر خودش ضرورت دارد؛ يعنى «الف ضرورتا هميشه الف است» و «ب هميشه بالضروره ب است». خلاصه اينكه به نظر هيوم در معقولات، قضاياى رياضى بيرون از دايره شكاكيت و نقد قرار دارند. بعلاوه از نظر او، تنها فلسفه نقادى از نقد فلسفه، خارج است يعنى اينكه ما در فلسفه نقادى، عقلاً  می ‏توانيم بفهميم كه در قضاياى فلسفى مابعد الطبيعه كه از نوع قضاياى عقلى هستند، به آگاهى جديدى نمی ‏توانيم برسيم. پس ـ به نظر وى ـ بهتر است كتاب‏هاى فلسفه و مابعد الطبيعه را بسوزانيم و وقت خود و ديگران را بيهوده صرف چنين مهملاتى نكنيم!

     

    حس گرايى هيوم

    آخرين نكته مربوط به هيوم، در باره انتساب وى به حس گرايىاست كه بايد دانست از چه نوع است؟

    بعضى  می ‏گويند حس گرايى هيوم از نوعى است كه قبل از او جان  لاك داشت و هيوم آن را كامل كرد. منشأ اشتباه اينان از آنجا است كه ديده‏اند «لاك» در آغاز كتاب پژوهشى در فهم بشر  می ‏گويد «تمام تصورات نخستين ما يا از شهود درونى و يا از شهود بيرونى سرچشمه  می ‏گيرد» و خيال كرده‏اند كه مقصود او از شهود درونى همان «حس» است، غافل از آنكه مقصود لاك از شهود درونى همان شهود بى واسطه آدمی  نسبت به وجود خود و اراده خويش است كه در اصطلاح ارسطوئيان به آن، علم حضورى  می ‏گويند و امكان خطا در آن نيست. اين شهود درونى در مقابل شهود حسى بيرونى (بيرون از ذهن) است كه به واسطه حس انجام  می ‏گيرد (چه حواس پنج گانه كه محسوس در آنها خارج از بدن است يا احساس گرسنگى و تشنگى كه محسوسِ هر دو داخل بدن است گرچه هر دو بيرون از ذهن قرار دارند) و چون حسى است امكان خطا در آنها هست يعنى ممكن است انسان چيزى را ببيند و خيال محض باشد همچون سراب، يا احساس گرسنگى كند در حالى كه شكمش پر از غذا است. اصولاً از آنجا كه جان لاك به غير از مقوله شناخت فطرى، دنباله‏رو دكارت است، انديشه‏هاى ياد شده را دقيقا از دكارت وام گرفته است. به همين دليل، لاك علم را به سه نوع تقسيم  می ‏كند:

    1- علم شهودى درونى بى واسطه به وجود خود

    2- علم حسى به موجودات خارجى محسوس

    3- علم استدلالى مثل علم ما به وجود خدا عين عبارت لاك در كتاب چهارم از رساله تحقيق در فهم بشر (فصل سوم، بند 21) چنين است:

    [1] ما يك علم شهودى نسبت به خودمان داريم

    [2] و يك علم برهانى در باب وجود خدا

    [3] و علم محسوس نسبت به مسائل ديگر[7] و در جاى ديگرى از همين كتاب چهارم (فصل 9، بند 2)
     می ‏نويسد: سه نوع علم وجود دارد...: اولين علم ما نسبت به هستى خودمان است كه شهودى است... اگر من در باره همه اشياء، ترديد كنم، همان ترديد، مرا متوجه به هستى خودم  می ‏كند كه نمی ‏توانم در باره آن، ترديد كنم.[8]

    وى در كتاب دوم از رساله مذكور (فصل 23، بند 15)  می ‏نويسد:

    از بى‏فكرى است كه تصور كنيم حواس ما به ما نشان نمی ‏دهند مگر اشياء مادى را. هر عمل احساس را كه خوب ملاحظه كنيم از هر دو جهتِ طبيعت يعنى جسمانى و روحانى، عقيده يكسان در ما ايجاد  می ‏كند. زيرا همان طور كه با ديدن و شنيدن الخ  می ‏بينيم كه در خارج از ما يك موجود جسمانى است كه موضوع احساس ما است، با يقين بيشتر، مشاهده  می ‏كنيم كه درون ما يك امر روحانى است كه  می ‏بيند و  می ‏شنود. بايد اذعان كنيم كه اين نمی ‏تواند عمل يك موجود مادى خشك غير ذى حس باشد و ممكن نيست بدون يك موجود غير مادى حصول يابد.

    لاك در اين جمله تصريح  می ‏كند كه ما در شهود بيرونى، يك موجود جسمانى مادى را شهود  می ‏كنيم و در درون خود، يك موجود روحانى غير مادى را مورد شهود قرار  می ‏دهيم. روشن است كه مقصود از مشاهده «وجود روحانى و غير مادى و غير جسمانى درونى» كه همان فاعل انديشه باشد هرگز مشاهده حسى نيست زيرا مشاهده حسى، مربوط به مشاهده موجودات جسمانى محسوس است نه مشاهده موجودات روحانى و غير مادى كه نامحسوس هستند و هيچ ترديدى در آن رخ نمی ‏دهد، مثل علم هر كس به وجود خود.

    خلاصه اينكه استفاده لاك از كلمه «شهود» در دو مورد:

    1- علم بى‏واسطه ما به خود و 2- علم ما به موجودات محسوس خارجى، خوانندگان غير متعمق را به اين خطا در انداخت كه خيال كنند او (جان لاك) نيز مانند حس گرايان، شناخت را منحصر به شناخت حسى موجودات محسوس مادى  می ‏داند و به شناخت بى‏واسطه درونى يعنى علم حضورى به وجود فاعل انديشه كه موجودى روحانى و غير مادى است معتقد نيست.

    اما ديديم كه گفتار لاك در تقسيم سه گانه علم، حكايتى غير از اين داشت كه در باره او گمان برده‏اند. نيز تصريح او به اين نكته كه ما همچنانكه موجودات مادى و جسمانى خارجى را از طريق حس  می ‏شناسيم، وجود خودمان را به عنوان فاعل انديشه كه موجودى نامحسوس و غير مادى و غير جسمانى است به طور مستقيم و بدون واسطه  می ‏شناسيم و امكان ترديد و خطا در آن نيست (يعنى ممكن نيست من در اينكه « می ‏دانم هستم»، خطا يا شك كنم در حالى كه در «شناخت‏هاى حسى» به موجودات خارجى ممكن است خطا كنم و با نزديك شدن به آبى كه از دور  می ‏بينم، دريابم كه خيال باطل در سر پرورانده‏ام و آن آب در واقع چيزى جز سراب نبوده است)، عقيده وى را در عدم انحصار شناخت به شناخت حسى نشان  می ‏دهد. در هر حال در اين دو جهت، لاك كاملاً همچون دكارت سخن  می ‏گويد و مانند همه واقع گرايان، هم به شناخت حسى خارجى نسبت به اجسام خارجى محسوس معتقد است و هم به شناخت مستقيم و بى‏واسطه درونى به وجود خود كه آن را علم شهودى بى‏واسطه يا علم حضورى  می ‏نامند و هم علاوه بر اين دو به وجود خدا از طريق استدلال و برهان؛ يعنى او به سه نوع علم قائل است:

    1- علم حضورى به وجود خود

    2- علم حسى به موجودات مادى خارجى

    3- علم عقلى همچون استدلال به وجود خدا به عبارت ديگر، لاك مبدأ نخستين شناخت را منحصر به حس نمی ‏داند بلكه براى شناخت‏هاى نخستين، دو مبدأ معرفى  می ‏كند بدين قرار:

    1- شناخت حسى نسبت به محسوسات جسمانى خارجى

    2- شناخت شهودى بى‏واسطه به وجود خود در نتيجه، وى شناخت‏هاى عقلى همچون شناخت خدا را در زمره شناخت‏هاى نخستين نمی ‏شمارد بلكه شناخت‏هاى عقلى را از جمله شناخت‏هايى  می ‏داند كه در مرتبه پس از اين دو نوع شناخت (حصولى حسى و حضورى درونى) قرار دارند. با اين توضيح، ديگر جايى براى آن كه جان لاك را از حس گرايان بدانيم، باقى نمی ‏ماند بلكه بايد گفت او هرگز حس گرا ـ به معناى اصطلاحى ـ نيست همچنانكه عقل گرا ـ به مفهوم اصطلاحى (ارسطوئى افلاطونى) ـ نيست. او يك واقع گرا است كه هم به شناخت حسى و هم به شناخت شهودى بى‏واسطه درونى يعنى به علم حضورى معتقد است و هم پس از اين دو، به شناخت عقلى قائل است كه شناخت عقلى از شناخت‏هاى نخستين نيست و وى هر كدام را در جاى خود قبول دارد و اين جز محصول واقع گرايى جان لاك نيست.

    پس اين كه در كتاب‏هاى تاريخ فلسفه، غالبا جان لاك را جزو حس گرايان  می ‏آورند خطايى بزرگ است و از بى‏توجهى به عمق فلسفه ناشى  می ‏شود. اما هيوم چنانكه گذشت همچون ارسطو،شناخت نخستين را منحصر به حس  می ‏داند با اين تفاوت كه در قبول شناخت‏هاى عقلى مفيد، به گستردگى ارسطوئيان پيش نمی ‏رود و شناخت عقلى مفيد را منحصر به رياضيات و نيز شناخت فلسفه واقع گرا را به فلسفه نقادى منحصر  می ‏داند و به شناخت عقلى ماوراء الطبيعه قائل نيست و آن را شناخت مفيد نمی ‏داند (بلكه تكرار بى فايده مفاهيم و بازى با الفاظ  می ‏شمارد).

    با آنكه بعضى از حس گرايان افراطى  می ‏خواستند حتى رياضيات را از نوع شناخت‏هاى حسى محسوب كنند، هيوم شناخت رياضى را از نوع شناخت‏هاى عقلى ـ آن هم شناخت عقلى مفيد ـ  می ‏داند. به طور خلاصه  می ‏توان گفت كه هيوم حس گرا است و يا حتى  می ‏توان او را حس گراى افراطى دانست اما نه حس گراى خيلى افراطى كه حتى رياضيات را هم از شناخت‏هاى حسىِ جزئى بداند. از همين رو وى در قرن بيستم مورد توجه پوزيتيويست‏هاى منطقى قرار گرفت.

    اين بود شمه‏اى از زندگينامه هيوم و كار و افكار او در قسمت شناخت‏شناسى. اما تفصيل نظريات او را در باره «شناخت»، در متن كتاب در ضمن دو بخش (1- تصورات؛ 2- تصديقات) ملاحظه خواهيد كرد.

    سيد محمدرضا علوى سرشكى

    زمستان 1386

     

     


    [1]- گاه از اين قبيل فلسفه‏ها اصطلاحا به عنوان «فلسفه‏هاى مضاف» ياد مى‏شود كه تعبير
    دقيقى نيست، زيرا هيچ كدام از سه قسم مذكور زير مجموعه ديگرى نيست تا يكى را فلسفه مطلق و ديگرى را فلسفه مضاف بخوانيم. در اين زمينه بد نيست سه تعريف رايج از فلسفه را مرور كنيم: «تا كنون با سه معناى اصطلاحى فلسفه آشنا شده‏ايم ... اصطلاح سوم آن، مخصوص به معرفت‏هاى غير تجربى است و در مقابل علم معرفت تجربى به كار مى‏رود. (مصباح يزدى، محمدتقى، خودآموز فلسفه، ص 62)؛ قدما در تعريف فلسفه مى‏گفتند: "علم به احوال اعيان موجودات است چنانچه در نفس الامر هستند به قدر طاقت بشرى" ... ايرادى كه به اين مطلب وارد است اين است كه از كانت به بعد، ديگر كسى از فلاسفه اعتقاد ندارد كه ذهن انسان مى‏تواند حقايق اشياء يا شى‏ء فى نفسه را ادراك كند و معرفت بشرى، محدود به ظواهر و نمود اشياء است.» (بزرگمهر، منوچهر، فلسفه چيست، ص 15-16)؛ تعريف صدر الدين شيرازى در آغاز كتاب اسفار: «فلسفه، شناخت كنه ماهيت موجودات است (معرفة حقائق الموجودات على ما هي عليه).

     

    [2]- حكايت كردن تصورات از خارج به معناى تصديق نيست بلكه مقصود اين است كه تصورات حسى، ما به ازايى در خارج دارند و تصورى مثل «دايره مربع شكل» نيست و يا تصورى مثل «سيمرغ» نيست كه هيچ ما به ازاء و واقعيت خارجى ندارد.

     

    [3]- معرّف، تصورى است كه تصور ديگرى را توضيح مى‏دهد و به عبارت ديگر، گزاره‏اى است كه مفهوم نهاد را براى شنونده، معرفى مى‏ كند.

     

    [4]- حجّت عبارت از قضايايى است كه قضيه مجهولى را براى ما معلوم مى‏كند.

     

    [5]- براى آگاهى از تفصيل اين مطلب ر.ك: علوى سرشكى، محمدرضا، نقدى بر فلسفه ارسطو
    و غرب.

     

    [6]- نگارنده در باره آراء هيوم در فلسفه اخلاق و نيز فلسفه حقوق، كتاب‏هاى جداگانه‏اى
    نوشته و نظريات وى را در مورد اخلاق و حقوق، در آنها نقد و بررسى كرده است. همچنين به خواست خدا در آينده‏اى نزديك در اثر مستقلى تحت عنوان فلسفه سياست، از افكار سياسى هيوم بحث خواهد كرد.

     

    [7]- تحقيق در فهم بشر، ص 200.

     

    [8]- همان، ص 334.

     

    • تعداد رکورد ها : 10
    هیوم
     
    نقدی بر هیوم